تعدادی چون من معتقد بودند و هستند یک منتقد نیازی به دعوت از طرف مورد نقد ندارد و یک سری معتقد بودند که طبق اصول اخلاقی باید اجازه گرفت، دو نقد را به آن شکل انجام دادیم و این بار برای بدست آوردن دل آن گروه lol اجازه هم گرفتیم. و باید بگویم کامنتهای جالب و طنزگونه یی بین بنده و ایشان در و بدل شد. پس چی شد؟ آره داداش من خیال راحت
خواستیم کامنتهای رد و بدل شده خصوصی باشد تا پیش از نوشتن موضوع کسی جوسازی راه نیاندازد ولی مثل اینکه کنجکاوی خواب و خوراک برای عده یی نگذاشته است.
تا آخر هفته و احتمالا ابتدای هفته آینده وبلاگ آپ نخواهد شد. پاسخگوی باقی کامنتها هم خواهم بود ولی نه زودتر از امشب.
والسلام.
( از همین تریبون حضور نویسنده توانای وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده را به عنوان میهمان ویژه در جلسه اختتامیه جشنواره وبلاگ نویسی زن، جامعه و مشارکت که از سوی شاخه زنان جبهه مشارکت برگزار می شود، تبریک عرض میکنم. )
سلام
در این پست تنها به معرفی چند وبلاگ ارزشمند از مجموعه وبلاگهای شخصی می پردازم. همه ما چه بخواهیم و چه نخواهیم تحت تاثیر متون و نوشته هایی هستیم که میخوانیم، همانطور که تحت تاثیر محیط پیرامونمان و روابط انسانی حاکم بر آن هستیم. سرویس دهنده های وبلاگها، فضای خود رابا موضوع بندی های مشخص در اختیار کاربران خود قرار میدهند. برخی از این گروه ها همانند موسیقی / علمی / سیاسی مخاطب خاص دارند که خارج از بحث ما هستند و یک سری همچون شخصی / خانوادگی / روزمره نویسی مخاطب عام دارند. تاثیری که خوانندگان از این وبلاگهای به ظاهر ساده دارند بنا بر سن / جنسیت / تحصیلات و غیره متفاوت است، و نمیتوان منکر این موضوع شد.
این پاراگراف مقدمه یی بود برای معرفی چند وبلاگ ارزشمند از همین سری وبلاگهای شخصی که حتی خواندن آرشیوشان را هم به شما توصیه میکنم، شاید به خاطر نوع موضوع و راحت طلبی ذاتی ما انسانها هرگز در رده ی اولین وبلاگهایی که روزانه می خوانیمشان قرار نگیرند.
1- وبلاگ ایام بی شوهری : وبلاگی با سبک بسیار خاص و یا حتی منحصربفرد که به بیان عرفهای ، هنجارها و ناهنجاریهای درست و یا نادرست مورد قبول در جامعه مان پرداخته، خواندن همین وبلاگ تاثیر خاصی در تغییر افکار یا بهتر بگویم فرهنگ لغت عامیانه خود بنده در کاربرد لغاتی چون پیر دختر و همچنین تفاوت نگاهم به زن/ مرد/ کودک به عنوان یک انسان شده است. بله، خیلی از ما از این فرهنگ گاها غلطی که از نسلهای پیش بهمان منتقل شده است ناراضی هستیم، اما کداممان به دور از هرگونه افراط و تفریط قدم در راه تغییر و یا اصلاح آن برداشته ایم؟!
2- وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده : یکی از زیباترین و باید بگویم مورد علاقه ترین وبلاگهاییست که میخوانم، نمونه ای از قویترین کاربردهای طنز را در بیان حقایق گاها تلخ جامعه در این وبلاگ مشاهده میکنید، هرچند در مواردی آنقدر خواننده ها سطحی نگرند که به عمق مطالب وبلاگ مذکور و تلنگری که پشت هر مطلبش وجود دارد، پی نمیبرند.
3- وبلاگ اولیرا (بابای ایلیا) : هرچند بنده معتقدم وبلاگهایی که والدین برای فرزاندانشان می سازند قابل بحث و بررسی نیست، چون در اکثر موارد به دنبال انتقال تجربیات در رشد و تریبت کودکان خود هستند که بیشتر در " وبلاگهای "مامانهای وبلاگستان" دیده میشود. وبلاگ مورد نظر یک وبلاگ شخصی ساده است که در آن به مکالمات پدر و پسر خردسالش پرداخته می شود. گاهی فکر میکنم خیلی از این روانپزشکها و روانشناسان تنها بنگاهی در جهت به جیب زدن پول من و شما ی نوعی ساخته اند، و درسهای تئوری که خوانده اند را به خورد افردی که اکثرا از سر ناچاری و درماندگی به آنها مراجعه میکنند،می دهند.
یکی از بهترین نوع برخورد/ لحن/ رفتار با نه فقط کودک که با اطرافیان را در این وبلاگ مشاهده خواهید کرد، دیگر نیازی نیست مبالغ آنچنانی به مشاوران (خصوصان مشاوران در تربیت کودک) تقدیم کنید تا با حرفهای گنده و قلمبه سلنبه شان شما را هوایی کنند، خود بنده کل آرشیو این وبلاگ را خوانده ام و گاها به فکر فرو رفته ام که ای کاش من نوعی هم بتوانم چنین پدری باشم برای فرزند آینده ام.
4- و آخرین مورد وبلاگی ادبی در زمره ی وبلاگهای شخصی می باشد، تا کنون جز این وبلاگ هیچ وبلاگ شخصی / ادبی (شعر) را ارزشمند ندیده ام، تمامی وبلاگهای ادبی که در زمره ی وبلاگهای شخصی ساخته شده اند بسیار خسته کننده، کسالت آور و کلیشه ای و همچنین در ادبیات عامیانه "ج.و.ا.د" می باشند. هفته ها و یا حتی ماهها منتظر می ماندم تا مهران نامی که نویسنده آن بود دو خط شعر یا نوشته ی زیبایی بنگارد، راست میگویند حرفی که از دل برآید بر دل نشیند، در اوج حسادت و تنگ نظری لینک وبلاگ مذکور را نخواهم گذاشت، باشد که افراد به ظاهر علاقمند به ادبیات و شعر را از آنجا دور نگاه دارم. و شعرهای زیبای خود ایشان را در وبلاگهای عاشقانه خردسالان به ظاهر بزرگسال در کنار آن قلبهای تیر خورده نبینم.
پ.ن1: این هم یک آپ زودهنگام به خاطر گل روی خانم ... که خواستند با یک پست جدید بحث قبلی را خاتمه دهم، هرچند بنده فکر میکنم به اندازه کافی و حتی بیشتر از ظرفیت وبلاگ پیشین بدان پرداخته شد، خداییش شما با آن لحن آرامش بخش و منحصر بفردتان خوب آدم را به هر کاری وا می دارید.
پ.ن 2: در حال سوخت گیری و آماده سازی برای نقد بعدی هستیم، خدا به دادمان برسد، با آن کامنترهایی که بنده از وبلاگ مورد نظر سراغ دارم، همین که فقط کتک بخورم و چپ و چل بشوم باید کلاهم را به آسمان بیندازم، گاهی فکر میکنم بعضی از آن خانمها می توانند دستشان را از پشت مونیتور در آورده و حلق بنده مظلوم را آنچنان بفشارند که به مرگ سلام و عرض ارادت کنم.
پ.ن3 : وبلاگهای مذکور به نقد اساسی و بسیار دقیق نیاز دارند نه بررسی " باری به هر جهت"، چون هم دارای متون مفهومی هستند و هم نویسندگانی در سطوح بالا دارند، مراجعه چند باره به هر کدامشان نیازاست.
سلام
سومین پست را به وبلاگ " گیلاس خانومی هستم" اختصاص میدهم، البته اینجانب قصد نقد این وبلاگ را به این زودی ها نداشتم زیرا علاوه بر اینکه ایشان آرشیوشان را حذف کرده اند، حافظه ی من هم یاری نمیکند و به خاطر مدت زمان زیادی که از خواندن نوشته های پیشین وبلاگ ایشان میگذرد، نمیتوانم مورد به مورد و با مثالهای عینی به نقد و بررسی این وبلاگ بپردازم، اما چه کنیم که روحیه ورزشکاریمان اجازه نداد از درخواست دوستان مبنی بر نقد این وبلاگ بگذریم.
احتمال قریب به یقین صحبت درباره ی این وبلاگ به درازا خواهد کشید، خوب هرچه وبلاگی بهتر و مخاطب پسندتر باشد، طبیعتا مستلزم نقد و بررسی های موشکافانه تر است.
1- نویسنده این وبلاگ یک خانوم 28 ساله با نام مستعار " گیلاسی " ، دانشجو و یا فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی و در حال حاضر خانه دار ( با توجه به قسمت شناسنامه ایشون در وبلاگ مذکور) می باشند.
2- اولین نکته یی که در این وبلاگ خودنمایی میکند، نام آن است که نشان دهنده نبوغ نویسنده آن می باشد، نامی که در نگاه اول توجه مخاطب را برای ورود به آن جلب میکند، اگر درست به خاطر بیاورم اولین باری که بنده قدم به این وبلاگ نهادم به خاطر نام وبلاگ فوق الذکر بود.
3- یکی از نقاط قوت این وبلاگ مخاطب پسند بودن آن می باشد، به طوریکه از هر قشری، جنسیتی و سنی در میان خوانندگان آن به چشم میخورد، این وبلاگ را نمی توان در زمره ی وبلاگهای روزمره نویسی قرار داد و بهتر است آن را در رده ی وبلاگهای شخصی بگنجانیم، با اینکه وبلاگهای روزمره نویس / شخصی / خانوادگی خوانندگان خاص خودشان را دارند که معمولا از یک قشر خاص ( به خصوص خانم ها ) هستند، این وبلاگ توانسته است تعداد زیادی از کسانی که هیچ علاقه یی به خواندن روزمرگی ندارند را به خود جذب کند که نشانگر قدرت نویسندگی بالای صاحب وبلاگ می باشد.
4- سبک وبلاگ فوق الذکر خاص و البته در عین جذابیت بسیار ساده و روان است ( اگر من یک منتقد حرفه یی بودم و یا بیشتر با ادبیات نقد آشنایی میداشتم، میتوانستم از دسته بندی های بهتری استفاده کنم)، بکار بردن کلمات و اصطلاحات جدید، جالب و طنز آمیز که گاها ابداع خود نویسنده بوده اند در پر مخاطب بودن وبلاگ ایشان تاثیر بسزایی داشته اند.
5- دیگر خصوصیت بارز این وبلاگ، طنز لطیف و زیبایی است که نویسنده آن با مهارت و استعداد ذاتی خود بکار میبرد، بر خلاف وبلاگ پیشین، ایشان آنقدر خوب بعضی از عرفها، هنجارها و ناهنجاریهای جامعه را به طنز میکشند که به هیچ عنوان تصویری بد و وقیحانه از خود در ذهن خواننده ایجاد نمیکنند، هر چند در بسیاری از موارد ایشان نیز از حد و مرز طنز تخطی نموده اند که در ادامه بحث به آنها نیز می پردازیم.
6- بسیاری از خوانندگان وبلاگ فوق الذکر با شخصیتهای اصلی و فرعی این وبلاگ زندگی میکنند و کاملا با آنها خو گرفته اند، از خود گیلاس خانومی و افشین گرفته تا مادربزرگ، آیدین و غیره. و این هم از مصادیق توانایی نویسنده در بیان احساسات، حالات و رفتارهای شخصیتهای وبلاگشان می باشد.
خوب حالا نوبت آن است که از دیدگاه دیگری به وبلاگ فوق الذکر بنگریم و نقاط ضعف را هم مورد بررسی قرار دهیم.
7- مدت زمان زیاد وبلاگ نویسی ایشان و همچنین تعداد زیاد (البته به نسبت دیگر وبلاگهای هم سبکشان) بازدید کنندگان ایشان را دچار این توهم کرده است که همگان برای دزدی سبک و لغات و اصطلاحات ایشان کمر همت بسته اند، شاید این موضوع را فقط غیر مستقیم بیان کرده اند، اما هر از گاهی که کم هم پیش نیامده به صحرای کربلا زده اند و مستقیما فرموده اند که آیا فکر میکنید من متوجه نمیشوم که خیلی ها از کلمات و سبک من استفاده میکنند. همانطور که در موارد فوق الذکر گفتم سبک ایشان خاص می باشد ولی به هیچ عنوان منحصر بفرد نیست، همینجا باید بگویم خود من به شخصه این سبک را شاید سالها پیش از آنکه ایشان بدانند وبلاگ و وبلاگ نویسی چیست در نوشته های دیگران دیده ام، اصطلاحاتی چون "فچ کن" ، "خوچحالم" را بارها از زبان خیلی ها شنیده ام که تا آنجا که میدانم هیچ ربطی به وبلاگ ایشان نداشته است، اینکه چرا ایشان اینها را ابداع خود و در انحصار خود میدانند ا... و اعلم.
نکته بسیار جالبی در این مورد بگویم، وبلاگ ایشان یکی از اولین وبلاگهایی بود که کامنت نقد وبلاگ پیشین برایشان سند شد و دقیقا 24 ساعت بعد ایشان پستی دقیقا با سبک و سیاق نگارشی من ( که به ندرت این سبک را بکار میبرده اند) نوشتند و جالبتر از آن اینکه در پایان این جمله را نگاشته اند " چه بلایی سر این لهجه ما آمده است." دروغ است اگر بگویم این فکر به ذهنم خطور نکرد که کار ایشان چیزی نبوده جز تقلیدی از وبلاگ نوپای 24 ساعته من، اما خیلی زود این فکر را از ذهنم دور کردم تا وقتی که نفر دومی ( و شاید سوم و چهارمی) برای من کامنت گذاشت و این موضوع را که هنوز وارد دنیای وبلاگستان نشده ای، سبکت همه گیر شده است متذکر شد و وبلاگ ایشان را مثال زد و از بنده خواست این وبلاگ را به نقد بکشم، خوب هست حالا من صدایم را بر سرم بگذارم و ایشان و یا هر شخص دیگری که شاید حتی از وجود وبلاگ من نوعی هم باخبر نباشد به تقلید از خود متهم کنم؟؟؟
بر فرض که افرادی این کار را کرده باشند (که کرده اند) مگر چه اشکالی دارد؟ مگر بسط دادن یک کار خوب که میتواند یک سبک خوب باشد چه اشکالی ایجاد میکند و به راستی چه حقی را از صاحب و ابداع گر احتمالی آن سبک ضایع میکند؟
آیا چون نیمایوشیج مبتکر سبک شعر نو می باشد، دیگر شاعران این عرصه باید زیر سوال بروند؟ (البته با عذرخواهی از جناب نیمایوشیج که پدر شعر نو را با یک روزمره نویس ساده مقایسه کردم)
8- اینجانب به شخصه معتقدم که وبلاگ مذکور ماههاست بحران زده است و اوج افت ایشان را بعد از ساختن دوباره وبلاگ (آذر ماه جاری) به وضوح می توانید ببینید که علی رغم تلاش زیاد نویسنده برای احیای دوباره ی آن، هیچ تاثیر مثبتی دیده نشد، مورد دیگری که به یکی از عادتهای نویسنده فوق الذکر تبدیل شده است، تحت تاثیر قرار دادن خوانندگان می باشد، ایشان چندین بار وبلاگشان را حذف کرده اند که " آری، اینست پایان گیلاسی" و کمتر از 24 ساعت بعد به ظاهر پشیمان گشته اند و دیگران را به فیض رسانده بیش از این محرومیت خوانندگان را از خواندن مطالب زیبایشان جایز ندانسته اند.
هر از گاهی ملت بدبخت را برای جلب توجه تهدید به بستن کامنتها میکنند و یک سری افراد دستمال به دست و طرفداران سینه چاک آنچنان آه و ناله و التماس و عجز و لابه یی راه می اندازند که گوش فلک را کر میکند. ( چقدر شما ساده اید همانطور که خود ایشان هم اعتراف کردند خودشان ده برابر اینکه شما به نوشته های ایشان نیاز دارید به کامنتها و توجه شما نیاز دارند.)
در بدترین شرایط هم که با گذاشتن یک پست هندی با بهترین شیوه مظلوم نمایی از کم بودن تعداد کامنتها، درک نکردن نوشته های پر از عمق ومعنای ایشان، اعتراض به مزاحمتهای افراد بیکار و غیره و غیره ملت را به جان هم انداخته یا خود را محق جلوه داده و دیگران را خرد میکنند و بدین صورت هم تعداد کامنتها و هم تعداد بازدیدها را بالا میبرند، البته برای ایجاد تنوع و احیای وبلاگ فکر بدی هم نیست
9- همانطور که همگی مستحضر می باشید ایشان بارها به نوع و روند کامنتها اعتراض کرده اند، در حالیکه خود ایشان به ندرت برای کسی کامنت میگذارند (البته به خاطر تعدد دوستان خوب کار سختی هم می باشد) و البته به قول خودشان تنها برای متنهای با ارزش کامنت میگذارند، نمیدانم چرا به یاد سنگ پای قزوین افتادم، و ای کاش میتوانستم تعدادی از این نوشته های با ارزش و کامنت ایشان را به عنوان مثال بیاروم که بنده بارها بر حسب اتفاق شاهدشان بوده ام ولی به دلیل طولانی شدن متن از آن صرف نظر میکنم، کامنتهای خود ایشان از جمله بی ارزش ترین و بی معناترین و البته بی ربط ترین (نسبت به اون نوشته) می باشد، آنگاه از همه انتظار دارند کامنتهای آنچنانی برای هر نوشته ایشان که گاهی چند بار در روز آپ میکنند بگذارند، و می گویند این عادلانه نیست که روزی 1000 بازدید داشته باشم اما فقط 50 کامنت، اینجا باید از خود ایشان بپرسم مگر شما از هر چند وبلاگی که سر میزنید برای یکیشان کامنت میگذارید؟ خوب بقیه هم مثل شما، مگر باز خون شما سرختر از خون دیگران است؟ البته این اعتراضات و داد و بیدادها کمک کرد و تعداد کامنتها را از 30 یا کمتر برای هر پست به 50 یا بیشتر کامنت افزایش داد.
نکته بسیار مهم که معدود دفعاتی توسط انسانهای نترس و دست از جان شسته نیز به ایشان متذکر شده است را باید بگویم، نوشته های شما به هیچ عنوان کامنت نمی طلبد مگر پست های خاصی که تعدادشان بسیار کم است، اجازه بدهید با چند مثال قضیه را ملموس تر توضیح بدهم.
شما در بدو ورود به دنیای وبلاگستان و در اولین پستتان نوشته بودید که همسرتان وقتی به خانه باز میگردند، لباسشان را عوض نمیکنند بلکه با یک تکه لباس برهنه روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز میکشند، خوب برای این نوشته چه کامنتی باید گذاشت؟؟؟ بگوییم : وااااااای چقدر 3xی ؟ یا بگوییم : ای بی ناموس چه کار بدی که مردی جلوی زنش برهنه باشد؟ یا چه و چه
چندی پیش نوشته بودید که به خاطر خاموش بودن چراغهای منزل با صورت بر روی ب ا س ن همسر محترمتان افتاده اید، اینبار آن خواننده مفلوک چه باید بگوید تا مورد خشم شما واقع نگردد؟
وقتی بینی خود را به تیغ جراح سپرده بودید تا مدتها نوشته هایتان فقط حول دماغتان میگشت (خوب این طبیعیه، من به این موضوع انتقادی ندارم چون حالات و اوضاع زندگی نویسنده در نوشتن و حتی سبکش تاثیر میگذارد) خوب همه برایتان آرزوی سلامتی کردند، دعا کردند، بعد از عمل از مراحل جراحی، دکتر، آدرس دکتر و غیره پرسیدند و چون دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند مجبور بودند برای نوشته های تکراری کامنتهای تکراری بگذارند و از اوضاع و احوال دماغ مبارک بپرسند. انتظار چه نوع کامنت علمی-تحقیقاتی-فلسفی داشتید؟
وقتی از همستر یا جوجه یا حیوانهای خانگی دیگرتان سخن میرایند ، چه میتوان گفت جز : چه بامزه؟ آخیییی، چقدر ملوس و نازه
10- بد نیست راجع به آمار وبلاگ فوق الذکر هم بگویم، کامنتی از پستهای تشنج زای ایشان در ذهن من مانده است که البته لحن نویسنده اش خوب نبود و من عین جمله را به خاطر نمیاورم، ایشان در مقابل گیلاسی که دچار خودشیفتگی شده بودند و مستقیما بیان داشته بودند که خیلی ها از تعداد بازدیدهای ایشان دچار حسادت خانمان برانداز شده اند، چنین گفته بود : که حالا فکر کردی چیکار کردی؟ رفتی کره ماه؟ فقط به خاطر 800-900 تا بازدید؟ برو بابا چیزی ندیدی دچار توهم شدی که خیلی باحال و با مزه یی ، کم وبلاگهایی نیستند که 2000 بازدید مال یک ساعتشون.
عرضم به خدمتتون که حق با این کامنتر می باشد، بله قبول دارم که کودکان تازه وارد به وبلاگستان (با سن متوسط زیر 18 سال) شاید حسادت کنند، اگر وارد صفحه وبگذار یا دیگر آمارگیرهایتان شوید میتوانید به تعداد رفرشها آگاه شوید و ببینید شاید تعداد حقیقی خوانندگان به 500 نفر هم نرسد، در هر حال این لحن صحبت همراه با تبختر هیچ کاری نخواهد کرد جز کاهش جذابیت نویسنده و ایجاد حس انزجار در خواننده
11- در کامنت دانی وبلاگ ساروی کیجا منتقدی در یکی از کامنتهایشان چنین نوشته بودند که توجه مرا به خود جلب کرد: برخلاف وبلاگ گیلاس خانومی که بیشتر طرفداران سینه چاک و فدائیان و کاسه های داغتر از آش آقایان می باشند، فدائیان شما دخترها می باشند. (اینجانب تنها مضمون آن کامنت را منتقل کردم)، بنده (و شاید دیگران همچنین) بارها دیده ام که ایشان از کامنتهای آقایان بیشتر لذت میبرند و گهگاه این گفتگوهایشان با عرض شرمندگی به لاس زدن متمایل میگردد، هرچند خود ایشان هم نوشته اند که ذاتا با آقایان راحتتر هستند و معتقدند آنها دوستان بهتری می باشند، در جایی خوانده بودم ( به محض به خاطر آورد منبع، در همین جا ذکر خواهد شد) افرادی که کلا با جنس مخالف خودشان خارج از حد نرمال احساس راحتی میکنند بطوریکه دوستان همکلاسیشان، افراد مورد توجهشان، لیست یاهو مسنجر و 360 شان ( دوستان اینترنتی شان) و غیره را بیشتر جنس مخالف تشکیل می دهند دارای مشکلات و ناهنجاریهای اجتماعی زیادی می شوند. البته خود من به شخصه معتقدم بسیاری از افراد چه زن و چه مرد/ مجرد و متاهل/ تحصیل کرده و بی سواد به خاطر نارسایی های اجتماعمان در رابطه با جنس مخالف به رابطه هرچند ساده با آنها در دنیای مجازی می پردازند. ( خط آخر خارج از بحث بیان شد.)
12- با توجه به مورد شماره ی 5 باید بگویم که گاهی ایشان نیز از حد و مرز طنز خارج شده و هر از گاهی که با افت وبلاگ و خستگی خوانندگان مواجه میشوند با یک حریم شکنی که متاسفانه مورد علاقه بعضی از ما ایرانیهاست به احیای وبلاگ خود می پردازند و باید دانست مداومت و تکرار بعضی واژه ها / معانی/ اصطلاحات/ شوخی ها بسیار زننده هستند تا جذاب، مثاالی میاورم که البته خوشبختانه کاربردش اخیرا در وبلاگ ایشان به ندرت دیده میشود، بله جمله مورد علاقه ایشان " فلان جام توی دهنت" و لابد فلان جای اون نفر هم تو دهان نفر بغل دستی و این روند همینطور ادامه خواهد داشت و یا " به فلان جام"
به طرفداران سینه چاک: منظور بنده از این مورد این نبود که کاربرد این گونه کلمات نادرست است، اصلا بحثی درست و یا نادرست بودنش نیست، بحث استفاده بی جا و تکرر است، که گاهی این حس را به خواننده میدهد که نویسنده مذکور خواهان آن بوده که با پرده دری به جذابیت وبلاگ خود بیافزاید.
13- متاسفانه در ایران ما خیلی از افراد به خاطر اینکه "با کلاس" و یا "روشنفکر" جلو کنند، تیشه یی برداشته اند و خواه آگاهانه یا ناآگاهانه بر ریشه ی تمدن/ عرف/ هنجارها و ناهنجار هایی که در هر اجتماع جهان اول، توسعه یافته و جهان سوم دارا هستند، میزنند. خدا رو شکر همه هم خود را سیاستمدار میدانند، در این وبلاگ هم نویسنده بارها تلاش کرده است که با همین نوشته های عامه پسند سیاسی و محکوم کردن بی حرف و حدیث برای خود جایگاهی بیابد و کودکانی که چیزی بلد نیستند جز "بووووووس ، ماچچظظظ و غیره" را بر سر ذوق بیاورد و به تشویق نویسنده این سخنان گرانبها وادارد، ایشان نیز چون دیگران گهگاه به تمسخر ارزشها میپردازند، چرا راه دور برویم؟! این موضوع کلا در جامعه ما مد شده است مثل کاربرد کلمه "شهید" و غیره.
پست 22 بهمن وبلاگ فوق الذکر بسیار زیبا و جالب و انتقادی نوشته شده بود، ما که خوشمان آمد، حقیقت را گفته بودند که ملت نان ندارند بخورند آنوقت به خواهر و مادر امریکای بی ناموس فحش میدادند.
بنده به چند مورد اعتراض دارم، قبلش بگویم این منی که میبینید نظرم این است، گور بابای همشون، همشون برن بمیرن، چه اونایی که 2500 سال حق ما ملت را خوردند و چه اینهایی که 29 سالست ملت ما را چپاول کرده اند، همه شان سر و ته یک کرباسند چون قدرت فساد میاورد و این وسط تنها من و شمای نوعی (مردم) هستیم که تاوان سیاست های چپاولگرانه آنها را میدهیم. ولی چرا اینقدر از مردم آن نسل انتقاد میکنیم؟ مگرا آنها در آن زمان که به سن و سال من و شما بودند حق انتخاب و مبارزه نداشتند؟ مگر آنها مثل ما که ادعای دانایی و فکور بودن میکنیم، عقل و شعور نداشتند؟ کم نهضتهایی دیدید که در اولین سالها دچار انحراف شده اند؟ چه ربطی به آنهایی دارد که برای آرمانهای منحرف نشده تلاش کرده اند؟ آیا فکر میکنید نسل آینده و فرزندان ما فحش خواهر و مادر به ما نخواهند داد و ما را جوانهای افراطی بی عرضه ی دهن بین نخواهند دانست؟ شما اگر عرضه دارید به جای اینکه اینقدر تو سر ملت بزنید و اینقدر ادای روشنفکری دراورید به پای عمل بیایید، چرا انتخا**بات را تحریم نمیکنید؟ یا حداقل اگر عرضه ی این یکی را ندارید چرا همگی شرکت نمیکنید تا حداقل افرادی چون این مرتیکه روی کار نیایند؟ آهان، بله شما کارهای مهمتری دارید، باید در خانه بنشینید و غرغر کرده و حرفهای بی سر و تهتان را در وبلاگهایتان نوشته به خورد ملت دهان بین ما بدهید... احسنتم.
14- نویسنده این وبلاگ در مواردی که چند مورد را بیان کردم به مظلوم نمایی پرداخته اند و شاید ناخواسته احساس انزجار به خواننده خود منتقل نموده اند، اولین باری که بیان کردند اهل سیگار هستند، خیلی ها شوکه شده اند و شاید حالشان گرفته شد و نصیحتهایی راجع به مضرات آن بیان کردند که با خشونت و یا بهتر بگم " به تو چه " ی نویسنده وبلاگ مواجه شدند و خوب آیا احساس انزجار از اینگونه پاسخگویی به خواننده دست نمیدهد؟ به خود من به شخصه همچین حسی دست داد ولی در آخر گفتم به ت.خ.م.م کسی که متوجه نمیشه این ماده برای خودش و بالاخص نزدیکانش مضر می باشد و نمیخواد هم متوجه بشود و فقط جبهه گیری میکند بگذار همان "بوووووووس ماچچظظظظ" برایش بفرستند. ( در نمیدانم کدام کشور اعلام شد که از زمانی که سیگار کشید در اماکن عمومی ممنوع شده است، درصد بالایی که عددش را به خاطر نمی اورم از سکته های قلبی کاسته شده است.)
یا اخیرا در موردی یکی از دوستان خود را به بدترین شکل جلوی دیگران ضایع کردند، کسی که خودش هم وبلاگ دارد و البته چند پست گذشته از بیرون رفتن و ناهار خورد با ایشان نوشته بودند، و حالا به خاطر یک تحقیق که از آخر هم برای هیچ کس مشخص نشد آنچنان اشک و لابه یی به راه انداختند که دل همگان به درد آمد و جالب است در مقابل انتقاد یک سری آدم عاقل از حرکت ایشان بیان فرموده بودند که من نمیتوانم همه چیز را بگویم وگرنه فلان و بهمان، خوب سرکار خانم یا چیزی را نگویید یا تمام و کمال بگویید واقعا در مقابل رفتارهای اینچنینی در میان دوستان وبلاگی چیزی نمیتوان گفت جز "متاسفم" و بدتر از خودشان آن عده سینه چاک فحاش که بدون آنکه از موضوع مطلع باشند به دوست ایشان فحاشی کرده بودند و نقش پترس فداکار را بازی کرده به کمک ایشان رفته بودند. همه این موارد و موارد مشابه دیگر مدتها پیش باعث انزجار شخص بنده شد و حتی چندین ماه بطور کامل از وبلاگ ایشان بی خبر ماندم.
15- این مورد ترکیبی از مورد شماره ی 14 و 9 می باشد، برای خود من به شخصه جالب است که ایشان در حالیکه تحمل هیچگونه انتقاد مودبانه و غیر مودبانه را ندارند و هیچ حرف حقی را قبول ندارند چطور به دنبال کامنتهای مفهومی و با ارزش هستند؟ شاید اگر بگویم تنها 2 درصد کامنتهای ایشان دارای صادقانه و باارزش هستند دروغ نگفته باشم و 98 درصد باقیمانده را افرادی تشکیل میدهند که خود را موظف میدادند آن کامنتهای لوس را بگذارند که واقعا برای من به شخصه تهوع آور است، تصور کنید اگر هر روز به یک وبلاگ بروید و فقط برایش ماچ و بوس و قربونت برم بفرستید چه جور آدمی هستید؟ چی؟ نشنیدم؟ آهان، دستمال به دست یا همان کاسه از نوع داغ تز از آشش، و البته تا کنون مشاهده نکردم آن 2 درصد با رفتاری جز خشم نویسنده مذکور مواجه شده باشند. ( باید بگویم بنده اگر پستی را جالب ببینم به کامنتهای آن هم سر میزنم)
16- نکته بسیار بسیار جالبی که یک بار در وبلاگ ایشان دیدم این بود که کامنتری گفته بودند افراد زیادی به نویسنده فوق الذکر به خاطر منزل، ماشین، همسر و غیره ایشان حسادت میکنند، دود از سر اینجانب به هوا برخاست، جدا یک خانه 60 متری (نمیدونم درست ولی یادمه یه زمانی زیاد در موردش می نوشت) و یک دستگاه پراید باعث حسادت است؟ باورم نمیشود، الان مردم خانه های 1000 متری به بچه هایشان میدهند، انواع و اقسام پژو را زیر پایه بچه های نابالغشان برای تمیرن رانندگی می اندازند آنوقت... خوب البته این را میدانم که هر طبقه ی اجتماعی هم در بالای خود طبقه یی دارد و هم در پایین خود که همیشه پایینی ها در حسرت بالاییها هستند.
(به دیگران: آه خدای من، صدایتان را بر سرتان نگذارید که binam خواست بگوید من بچه مایه دار هستم و پراید و پژو برایم جذابیتی ندارد، دیلی ندارد اینها را بگویید چون هدف بنده دقیقا همان بود که شما در ذهن دارید، آرررره)
و حال بعد از یک متن طولانی برویم به سراغ لیست طولانی پی نوشت ها :
پ.ن1: طرفداران سینه چاک فحاش، کاسه های داغ تر از آش و حتی دشمنان خونی وبلاگ مورد نقد قرار گرفته، قبل از باز کردن کامنت دانی، چوبها و چماق هایتان را بر زمین بنهید، جیبهایتان را که با انواع و اقسام فحش ها و توهین ها مزین نموده اید خالی کنید و سپس مبادرت بر کامنت گذاری نمایید.
پ.ن2: نکته جالبی وجود دارد که معمولا نویسنده های وبلاگهای مورد نقد و یا بعضی از طرفدارانشان با تفاخر فراوان باد در گلو می اندازند که آری برادرم/ خواهرم بنده بسیار ریلکسم و اصلا هم به آن وبلاگ بی ناموس ( همین وبلاگ مظلوم بنده یا بنده مظلوم) اهمیت نمیدهم و چه مجازاتی بهتر از بی محلی برای ایشان؟! در حالیکه باور بفرمایید خود نویسنده از همگان حریص تر بود برای خواند نقد و حتی تک تک کامنتها و جوابهایشان، چرا تلاش میکنیم کنجکاویمان را جلوی دیگران پنهان کنیم؟ مگر همین حس کنجکاوی مرا به خواندن کامنتهای وبلاگ پیشین که بر ضد اینجانب گذاشته شده بود بر نیانگیخت؟!!! باشد ما که اصراری نداریم، به خاطر روی گل شما اینطور وانمود میکنیم که شما اصلا اینجا را با قدمهایتان مزین نفرموده اید.
پ.ن 3: بحث های جالبی در دو پست اول در قسمت کامنت دانی صورت گرفت و من بسیاری از حرفهایم را در پاسخ به کامنترها بیان داشتم، برای آسودگی خودتان و راحتی اعصابتان پیشنهادی دارم که پیش از نوشتن سخن های تکراری که بارها در دو پست قبل مورد بحث قرار گرفت و بنده دیگر به آنها پاسخ نخواهم داد مبادرت به خواندن کامنت دانیهای قبلی و بالاخص پست دوم بفرمایید. البته در صورتیکه وقتتان مجال این کار را بدهد.
پ.ن4: همانطور که در پست دوم و قسمت معرفی گوشه وبلاگ عرض کرده ام برای در امان ماندن از خشم آن بلاگر و خصوصا طرفداران سینه چاکشان، می توانید از اسامی مستعار در این وبلاگ استفاده کنید تا حداقل اینجا راحت و بدون ترس و رودربایستی نظر خود را بگویید، بسیار جالب است که تعدادی از کامنترها بعد از نوشتن کامنتهایشان در کامنتی خصوصی خود و وبلاگشان را به بنده معرفی کرده اند نه به خاطر رودربایستی با آن بلاگر بلکه از ترس فحاشی های طرفداران بی نزاکت، البته این کار برای خود بنده در تشخیص حرف مغرضانه از غیر مغرضانه مشکلات متعددی ایجاد کرده است، و از اونجایی که بنده اینجا کلانتری راه ننداخته ام که همگان را چک کنم گاهی با خودم هم بازی میشود شاید توسط... مثل اینکه ما هم به نیازمان به وبگذر افتاد
پ.ن5: شاید بهتر باشد وقتی وبلاگی را برای نقد به بنده پیشنهاد میدهید در کامنت عمومی این کار را انجام دهید، البته هر طور راحتید، لطفا اگر میخواهید راجع به پست های گذشته نظر بدهید در کامنت دانی هما پست را بگشاید، البته برای خود من به شخصه تفاوتی ایجاد نمیکند، اما شاید بنده خدایی که علاقمند به خواندن کامنتهاست ترجیح بدهد کل کامنتهای مربوط به یک وبلاگ را در یک جا بخواند، اما باز هم هر طور راحتید.
پ.ن6: گمان میکنم تا حدودی انتقادهایی از خود بنده در دو پست ابتدایی شده بود را جبران نموده ام، هرچند فقط با تعداد محدودی از آنها درصد کوچکی هم نظر بودم.
سلام
شاید بهتر بود یک سری نکات را در ابتدا متذکر میشدم یا حداقل به صورت کامل در قسمت معرفی می نوشتم، خوب حالا چیزی نشده و آسمان به زمین نیامده است ، گویند ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
سرعت بالای خبررسانی در قرن حاضر
امروز که به وبلاگ "من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم" رفتم، چشمانم ده برابر شد و نیشم تا بناگوش باز، بد نیست شما هم سری بزنید، تعدادی از طرفداران سینه چاک در حالیکه تلاش میکردند برای گرفتن نشان شجاعت و وفاداری از نویسنده وبلاگ فوق الذکر خبر از حضور binam خانی داده بودند که به نقد وبلاگ ایشان پرداخته اند، بد نیست قسمتهایی رو با هم بخونیم:
- صمیم جان یه نفر من رو به نقد بلاگت دعوت کرده.. من که به بلگش سر زدم جز توهین چیزی ندیدم..دشمن زیاد داری خانومی...
ادرسش هم اینهhttp://www.binam-blog.blogfa.com
- samim joon ye avazi webloge toro masalan naghd karde! vali hamash tohin karde.man ke halesho gereftam!shala ke baghie ham dast be kar shan! kheili oghdeyie taraf .kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiii
(آهان پس شما بودی که دماغ و فک و بینی ما رو پیاده کردی؟ ای ول عجب حال ما را گرفتی)
- خبر داری واسه وبلاگت نقد و بررسی راه انداختن ؟؟؟؟ یکی واسم کامنت گذاشته با این آدرس :
www.binam.blogfa.com
- فقط نقد وبلاگ شما در یک وبلاگ باعث شد بیام ببینم واقعا اینجا چه خبره . با یک بار خوندن هم نمی شه فهمید . اما فقط خواستم بگم از نقد ایشون خوشم نیومد . چون کاملا مغرضانه بود . به هر حال از پست آخر شما خوشم اومد. کاش می نوشتین زن وشوهرها به هم چی کادو بدن؟
- سلام
داری کلی معروف می شی!!
خوب قصد از کپی کردن اینها چه بود؟ خواستم به این طرفداران سینه چاک بگویم که زهی خیال باطل، سرعت خود بنده از همه شما بالاتر بوده، باید به عرضتان برسانم که بنده به محض ساختن این وبلاگ و نوشتن اولین نقد، ابتدا خود صاحب وبلاگ را با دقیقا همان جمله یی که برای همه شما سند شد دعوت کردم، و بعد از ایشان آن کامنت مذکور را برای یک سری از لینکهای وبلاگشان که گاها بطور اتفاقی و یا آشنایی با آن وبلاگ فرستادم. در آینده هم همینطور خواهد بود و اولین نفر نویسنده وبلاگ دعوت خواهد شد، حالا اینکه ایشان صلاح در تایید کامنت بنده ندیدند اینجانب بی تقصیرم.
و در جواب همه اینها نویسنده وبلاگ لبخند ژکوند تحویلشان داده اند و گفته اند شما نیز از نوشته من لذت برده و همانند بنده (خودشان) خنده را مهمان لبهایتان بکنید و فرمودند که عدو (اینجانب) شود سبب خیر. خدا را شکر که توانستیم لبخند بر لب نویسنده وبلاگ مذکور بیاوریم و سبب خیر شده تعداد بازدیدهای ایشان را از 20 نفر به 21 نفر بیافزاییم همانا ثواب این کار بدرقه ی راهمان باشد، آمین یا رب العالمین
بیکاری
ما خسته شدیم از بس این کلمه "بیکاری" را به ما نسبت دادید، شما چطور؟ خسته نباشیم، شاید برای شما خواندن حتی یک پست که آن را هم از روی وظیفه انجام میدهید ساعتها به طول بیانجامد ولی برای من خواندن بعضی آرشیوها به یک ساعت هم نکشیده است، اگر یاد بگیرید به شکل صحیح فقط با چشمانتان مطالعه کنید این سرعت افزایش نیز خواهد یافت و همانطور که گفتم این وبلاگها و آرشیوشان را ماهها قبل مطالعه کرده ام و الان فرصت خواندن آرشیو وبلاگهای پیشنهادی را ندارم، نه پس خیال کرده اید همه چون شما آنقدر مشغله دارند که شونصد بار وبلاگ بنده را رفرش کنند در حالیکه در محل کارشان نشسته اند( طفلی آن رئیس خوش خیالتان) پس از همین جا و همین لحظه اعلام میدارم که در جواب مزخرفاتی چون " خیلی بیکاری به خدا"، "چاردیواری اختیاری"، "به تو چه، هر کی هر چی دوست داره می تونه بنویسه" و مهمتر از همه " اگه دوست نداری خوب نخون و صفحه رو ببند" چیزی گفته نخواهد شد، امروز به اندازه کافی به اینگونه حرفها پاسخ داده ام و همانطور که در جواب کامنتهای آخری گفتم، نیازی به تکرار مکررات نیست، پس هر سری که از شدت درماندگی در مقابله به مثل با بنده از این جملات استفاده کردید خودتان لطف بفرمایید و پاسخهای قبلی مرا مطالعه نموده و ثواب دنیا و آخرت را ببرید.
احساساتتان راهشان را گم کرده اند یا شما آنها را گم و گور کرده اید؟!
بعضی از افراد به شدت احساسی عمل کرده اند و البته معدود افرادی به این موضوع اعتراف نمودند که در ابتدا بسیار احساسی با متن بنده برخورد کرده اند و این کاملا از روند کامنتهای پست اول مشهود است که اوایل با تشدد و کم کم روند عادی و منطقی به خود گرفته است، در این وبلاگ به خاطر موضوعیتش شما هم میتوانید با من و هم با یکدیگر بحث کنید و حتی در مورد کامنتهای دیگران نظر بدهید، ولی من مانده ام در کار این کاسه های داغتر از آش که حتی وقتی از نویسنده ی یک وبلاگ انتقادی میکنم یا سوالی میپرسم همه شان به سرم ریختند (بعدا خواهم گفت کدام وبلاگ و کی) جز خود نویسنده و آنچنان کتکی ما را مهمان کردند که باید می بودید و مشاهده می نمودید، ما هم کم نیاورده خدمت تک تکشان رسیدیم البته نه با چوب و چماق و حرفهای رکیک
بهتر از من افرادی چون مروارید، لی لی و a حرف دل اینجانب را به زیباترین شکل بیان فرموده اند.
ای پرشین بلاگ ناقلا
در مجله موفقیت نیمه دوم بهمن ماه نوشته شده بود که "راز قدرت، شفافیت است" و بارها در شماره های قبلی هم تاکید بر آن داشته که همیشه شفاف سازی در هر حیطه یی از جمله سیاست، فرهنگ، جامعه و غیره امنیت اجتماعی می اورد و از جرم و جنایت جلوگیری میکند، این حرکت جدید پرشین هم قدمی در جهت شفاف سازی است، مثل اینکه ای پی هر کامنت گذار را در کنار هر کامنت میگذارد و این مورد خیلی قابل اطمینان تر از سایتهای آمارگیر چون پرشین استات می باشد، درسته که باز هم راههای فرار فراوانی وجود دارد ولی باز هم برای گیر انداختن آدمهای ساده لوحی که با اسم خودشان کامنت میگذارند و چهار تا قربونت برم می نویسند و ایکی ثانیه یک کامنت با اسم مستعار سرشاز از فحش و توهین میگذارند خوبه ، با اینکه قبل ساخت این وبلاگ از ویژگی جدید پرشین مطلع شده بودم ولی واقعا بلاگفا را به این پرشینی که هر روز یک بامبول در می آورد ترجیح میدهم، همانطور که گفتم برای من تفاوتی ایجاد نمیکند که حتی یک نفر با صد تا اسم مستعار نظر بدهد همانطور که حتی در قسمت معرفی به آنهایی که رودربایستی جلوی صداقت کلامشان را گرفته پیشنهاد بکار بردن نام مستعار دادم، نگران نباشید همانطور که مشاهده میکنید من به دنبال در آوردن ای پی نیستم و حتی از این آمارگیرهای هیکلی وبگذار نیز نگذاشته ام تا آمار وبلاگم را کنترل کرده و به این و آن فخر بفروشم.
خود بنده هم با اینکه سابقه وبلاگ خونی دارم جز چند تا کامنت (که به تعداد انگشتان دست هم نمیرسد) با همین اسم binam نگذاشته ام و همانطور که قبلا هم اعلام کردم ارتباط با هرگونه نام مشابهی چون "بی نام" "بدون نام" "خوش نام" "آقا بی خیال نام" و غیره را تکذیب میکنم.
خوب بهتر می بینم که هفته یی یک بار یا دو هفته یی یک بار به نقد یک وبلاگ بپردازم هرچند اینقدر سوژه های مختلف در ذهنمان کشت و کشتار راه انداختند که ما را عاصی کرده اند ولی خوب ببینیم از پیش خدا چه می آید.
فعلا نکته ی دیگری را به خاطر نمی آورم، نظر شما چیه؟!
سلام
اولین پست رو به وبلاگ "من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم" اختصاص میدم، لازمه در ابتدای بحث عرض کنم که من کل آرشیو این وبلاگ رو خوندم هم در پرشین بلاگ و هم در بلاگ اسکای و حتی گاهی کامنتهایی که واسشون گذاشته شده رو هم مطالعه کردم.
اولین نکته یی که در این وبلاگ خودنمایی میکنه، معرفی نویسنده هست که در بالای قالب بصورت یک نوشته افقی میتونید ببینید که به شرح ذیل می باشد:
صمیم- 29 ساله- چهار سال ازدواج کرده- مطمئن عاشق تر از اونا کسی نیست- بچه مچه خبری نیس مگه از هم سیر شدن؟ عاشق علی
و جمله یی در گوشه صفحه که به خواننده های احتمالی چشمک میزند که منو ببین:
در کنار من هرگز به غصه ها فکر نمی کند، همسرم را می گویم
1- نویسنده این وبلاگ یک خانوم با نام مستعار "صمیم" می باشند که علاوه بر اینکه کارمند هستند، مثل اینکه در آموزشگاههای زبان انگلیسی، مدرس نیز می باشند.
2- همونطور که میبینید ایشون از هر قسمت وبلاگ شامل قسمت معرفی و گوشه و کنارهای وبلاگشون استفاده کردند برای نشان دادن عشق عمیفی که بین خودشون و همسرشون وجو داره، ولی از همون پست اولی که وبلاگ نویسی رو شروع کردن هرگز این حس به خواننده دست نمیده که این دو زن و شوهر خوشبختی هستند در حالیکه به شدت تلاش میشه که زندگی زناشویی سرشار از عشق و علاقه یی رو به تصویر بکشند، اگر باور نمیکنید کافیه یه سر به وبلاگ ایشون بزنید (مخصوصا آرشیو پرشین بلاگشون رو) چون اون اوایل بسیار داغ و تازه کار بودند و بیشتر در این امر خطیر تلاش میکردند، ایشون پست های زیادی رو به آموزش معاشقه و راهکارهای داشتن یک زندگی شیرین و روابط زناشویی و ... اختصاص دادند و مثالهای متعددی از خود و همسرشون زده اند که ببینید ما چقدر خوشبختیم و چقدر همدیگه رو دوست داریم، چون فلان کارها رو میکنیم، چون بهمان می کنیم، علی رغم اینکه نویسنده تمام تلاش خود را برای بیان تخیالات خود بکار برده، باز هم نتونسته حس خوبی در خواننده ایجاد کنه، هرچند شاید واقعا آدمهای خوشبختی باشن و ایشون قلم خوبی نداشته باشن و بالعکس عمل کرده باشن ولی چندین سال وبلاگ نویسی نویسنده راجع به زندگی مشترکش نشون داده که خلاف این امر صادق است.
3- مورد مهمی که خیلی در نوشته های ایشون ( دوباره هم میگم خصوصا آرشیو پرشین بلاگشون) نمودار هست، بی ادبی و پرده دری و وقاحت بی شرمانه و بیش از حد ایشون هست، فکر میکنید یکی از نوشته های ایشون که با طنز اشتباه گرفته بودند راجع به چی بوده؟ شرح مبسوط و مفصل گ و ز ی د ن ایشون به خاطر سرفه های شدید بوده ، در جاهای دیگه از روشهای 3x و معاشقه با همسرشون، دستشویی رفتنشون بصورت خیلی بی شرمانه می نویسن، که نمونه های زیادی وجود داره و شما خودتون میتونید مطالعه کنید
4- نویسنده این وبلاگ خودش رو طنزنویس میدونه و اعتقاد داره که همه چی رو با زبون طنز میگه و به شدت هم دچار خودشیفتگی مزمن شده، در حالیکه کم وبلاگهای طنز که بر اصول طنز و فکاهی نوشته شده اند ندیده ایم، ایشون پرده دری و وقاحت رو با طنز اشتباه گرفته اند و گاها به خاطر تقلید از وبلاگهای دیگر که نویسنده های طنازی و هنرمندی دارند، سبک نوشته خودشون رو هم فراموش کردند و ما رو یاد اون ضرب المثل می اندازند که : کلاغ میخواست راه رفتن کبک رو یاد بیگره، راه رفتن خودش رو هم فراموش کرد
5- طبق نوشته هاشون ایشون از تحصیلات، طبقه اجتماعی، وضعیت شغلی، مالی و ظاهر و قیافه کاملا معمولی برخوردار هستند ولی در بیشتر نوشته هاشون تلاش فراوانی دارند که خودشون رو به قولی "با کلاس" و آداب دان معرفی کنند و بقیه ( که حتی به اعضای خانوادشون هم رحم نکردند) رو به تمسخر بگیرن و به سیبیل همه خوانندگان وبلاگشون بخندند که حرفهای ایشون رو باور میکنند، از نظر ایشون همه اقوام، اطرافیان، همکاران و ... شعور برخورد ندارند و یا تازه به دوران رسیده اند، مثلا همه در حسرت انگشتر خرکی (به معنای بسیار بزرگ) ایشون که در اصل مال خواهرشوهرشون می باشد هستند ، یا وقتی به مهمانی دعوت می شوند همه مهمانان جز ایشون (که به گفته خودشون دارای چاقی مفرط هستند) وحشیانه به غذاها حمله میکنند و فقط این وسط ایشون و همسرشون آداب دان هستند، از گفتن متلک، طعنه و کنایه هم به هیچ کسی از جمله افراد نزدیک خانواده کوتاهی نمی کنند.
فعلا نکته دیگه یی رو به خاطر نمیارم، نظر شما چیه؟!